مثل وقتی که وسط بازار شام، پای آدم روی کنترل تلویزیون میرود و از وسط یک سریال آب دوغ خیاری ترکی سر درمیاورد که معلوم نیست کی کی رو زاییده و کی کی رو دوست داره، ناگهان به خودش آمد و فهمید که وسط سالن انتظار بیمارستان ایستاده است! و دقیقا به همان مبهمی سریالهای ترکی، نمیدانست آمده است برای ملاقات، یا بستری؟! و حالا وسط این بازار شام و ذوزنقههای عشقی ترکی، چیزی که میتوانست مصیبت را کامل کند، همخانهای فضول بود که مدام آدم را سوال پیچ کند: امرتون؟ با شمام امرتون؟
به تودهیِ سفید روبه رویش خیره شد که برای بار سوم از او پرسید: امرتون؟ چشمانش را کمی تنگ کرد و تودهی سفید را با جزییات بیشتری دید. در نگاه اول، سفیدی صورتش به دل آدم مینشست، ولی در نگاه دوم روپوش سفیدش، کنتراست تصویر را به طرز مبهمی بهم میریخت که انگار آدم وسط ابرِ بیهودهی آسمانِ تابستان، ایستاده است؛ ولی قبل از اینکه از وسط ابر بیفتد و در آن بازار شام خبرگزاریها تیتر "باران آدم" را بزنند، در نگاه سوم، قرمزی لبهایش را دید که نقطهی اتکای محکمی بود؛ از آن نقطههایی که در تمام فیلمهای هالیوودی برای درست شدن ابرقهرمان لازم است! اگر چه که دیدن کریستین بیل وسط کوزی گونی جالب نیست، ولی بهرحال بهتر از افتادن است. متاسفانه قبل از اینکه نگاه چهارم را بندازد و متوجه رنگ چشمهایش شود، دوباره پرستار پرسید: با شمام، امرتون؟
نمیدانست امرش چه بوده که او را به اینجا کشانده، ولی میدانست در این لحظه تنها چیزی که میخواهد، پیدا کردن کنترل تلویزیون است تا این سریال لعنتی را قطع کند! ولی هنوز آنقدر پیر نشده بود که یادش نباشد پرستارها فقط کنترل اسپیلیت را دارند! و مهمتر آنکه آنقدر پیر نشده بود که نداند اگر جواب پرستار جماعت را ندهد خود پرستار جواب خودش را میدهد و احتمالا در این موقعیت فرض را میگذارد روی بستری! پس جواب داد: خش خش خش. و وقتی چهرهی متعجب پرستار را دید و ایضا متوجه شد که رنگ چشمهایش چه رنگیست، با دست به کاغذی سفید اشاره کرد که پشت سرش بود که یعنی "کاغذ میخواهم ای تودهی سفید" و برای بار پنجم به پرستار نگاه کرد و فهمید دیگر چیز برای کشف وجود ندارد ...
کنج خلوتی را پیدا کرد و خودکارش را از توی جیبش در آورد و شروع کرد به نوشتن:
چیزهایی هست که میشود گفت و میگوییم البته نه همهاش را؛ بهرحال انسان باید فرقی با حیوان بکند. چیزهایی هست که نمیشود گفت و نمیگوییم البته نه همهاش را؛ بهرحال انسان باید فرقی با حیوان بکند. اما مهمترین تفاوت انسان و حیوان در چیزهایی هست که نمیدانیم میشود گفت یا نمیشود گفت؛ این چیزها تکلیفشان را با انسان معلوم نکردهاند و هر شب حداقل یک بار به رختخواب انسان میآیند و سرخودشان را زیر ملحفه میگذارند و خونشان در خوابها رخنه میکند.
لعنتیها کارشان را بهتر از مافیای سیسیل بلدند. دقیقا جایی که گمان میکنیم میدانیم قرار است چه بگوییم، ناگهان دستشان را از پشت روی دهانمان میگذارند و با مورس روی گوشمان میزنند که حدس بزن کی هستم؟ لامصب تکراری هم نمیشود که شبیه حیوان عادت کنیم؛ بهرحال انسان باید فرقی با حیوان داشته باشد.
گفتم لعنتیها کارشان خوب است؟ اشتباه کردم، عالی است. درست زمانی که فکر میکنیم میدانیم قرار است چه نگوییم، ناگهان موش صحرایی جرج اورول را رها میکنند درون قرمه سبزی که میدانند تحت هیچ شرایطی ازش نمیگذریم و در نتیجه آنقدر میگوییم و ناله میکنیم که آخرش یادمان میافتد نمیخواستیم بگوییم؛ بهرحال انسان باید فرقی با حu200d ... آقا شما اینا رو ریختی؟! سرش را بالا آورد و دوباره تودهی سفید را دید؛ البته این بار قرمزی لبهایش ماسیده شده بود و دیگر نقطهی اتکای مناسبی نبود. پس طبیعی بود که با خودش بگوید: این کنترل لعنتی کجاست؟ زیر پایش را نگاه کرد ولی به جای کنترل، انبوهی از برگهای زرد بود. برگها را با پایش جابهجا کرد ولی به جای کنترل، یک آدم پیدا کرد؛ پرستار جیغ کشید و رفت ... البته رفتنش بیشتر شبیه گریختن بود، ولی بهرحال چیزی را در ذهن او قلقلک داد که یادش نمیآمد چیست؛ نکند این آدم مدفون شده در برگها میدانست کنترل کجاست؟! از لای برگها بیرونش کشید و بازرسی بدنی کرد ... ولی همچنان هیچ اثری از کنترل نبود. خودکارش را بالا برد تا آدم مدفون در برگ را کالبد شکافی کند ولی ناگهان حراست دستش را گرفت. اگر چه که این دست گرفتن، بیشتر شبیه دستگیری بود تا دست گرفتن، ولی چیزی را در ذهن او قلقلک داد که یادش نمیآمد چیست. نگهبان پرسید: داری چیکار میکنی؟ و روی برگها هلش داد و صدای خش خش برگها، چیزی را آنقدر در ذهنش قلقلک داد که اینبار یادش آمد برای چه به اینجا آمده است. جواب داد: کار بدی نمیکنم. پرستار پرسید شما کی هستین؟ جواب داد: من دلتنگی هستم، باران هستم، شعر هستم، غروب هستم، در کل من کلکسیونی از چیزهایی هستم که میتواند شما را بکشد.
نگهبان که نمیدانست در یک فیلم ترکی در حال نقش آفرینی است، ببیشتر او را هل داد تا بتواند کامل دستگیرش کند، ولی آدم مدفون لای برگها گفت: کاریش نداشته باش، اون پاییزه!
آناناس الدوله...ما را در سایت آناناس الدوله دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 1